
گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه مي توني ؟
گفت : آره
سخت نيست ، آسونه.
گفتم باشه .
بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.
يه خنجر برداشت .
گفتم اين چيه ؟!
گفت : هیـــــــــــس !!!!!!
ساکت شدم .
گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي ؟
خنجرو برداشت و با تيزي خنجر
نوشت : دوست دارم.
اون رفته ، خيلي وقته ،
کجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري مونده رو قلبم